فانوس
...یک تبسم کافیست!...
یکی عطر ِگل مریم...یکی بارانی و نم نم!... نوازش های این آن را تسلی بخش... تسلی های این آن را نوازشگر... دو دل دارند یکی دریایی وآن یک چو ماهی درمیان آن... یکی ماهست و شب گردد و آن دیگر به سان آسمان آن... یکی زین دو غریبست...غصه اش چو قصه اش بسیار... تنش تبدار...وآن دیگر چو فانوسی کنارش تا به صبح بیدار... یکی زین دو به وقت حادثه آرام ِ آرامست... خیالش آبی ِ آبیست... وآن دیگرگهی آرام... گهی طوفانِ طوفانیست... عجب تقدیر زیبائیست دو دل دور از هم و باهم... یکی عطر ِ گل ِ مریم... یکی بارانی و نم نم!... پ.ن:ای صمیمی... ای دوست...دائم ازخنده لبانت لبریز! دیگر نباش...دست از دلم بردار... وجدان ِمن آسوده است... اما تو را نمیدانم!... این که کسی دوستت نداشته باشد؟! توبرای دوست داشتن بود که جهان را ساختی... حتی توهم بدون دوست داشتن..." خدا هیچ نگفت!... گفت:" به پاهایم نگاه کن...ببین چه قدر چندش آور است... چشم ها را آزار می دهم دنیا را کثیف میکنم...آدم هایت از من میترسند...مرا می کشند... برای این که زشتم... زشتی جرم من است..." خدا هیچ نگفت!... گفت:"دنیا مال قشنگ هاست...مال گل ها و پروانه ها... مال قاصدک ها... مال من نیست..." خدا گفت:" چرا مالِ تو هم هست" خدا گفت:" دوست داشتن یک گل... دوست داشتن یک پروانه یا قاصدک کار چندان سختی نیست... اما دوست داشتن یک سوسک دوست داشتن ِ تو کاری دشوار است... دوست داشتن کاری ست آموختنی...وهمه کس رنج آموختن را نمی برد... ببخش کسی تورادوست ندارد... زیرا که هنوز مومن نیست...زیرا که هنوز دوست داشتن را نیاموخته..او ابتدای راه ست... مومن دوست می دارد همه را دوست می دارد...زیرا همه از من است... ومن زیبایم و زیبایی ...چشم های ِمومن جز زیبا نمی بیند... زشتی در چشم هاست... در این دایره هرچه که هست نیکوست... آن که بین آفریده های من خط کشید شیطان بود...شیطان مسئول فاصله هاست... حالا قشنگ کوچکم نزدیک تر بیا و غمگین مباش..." قشنگ کوچک نزد خدا رفت و دگر هیچ گاه نیندیشیدکه نازیباست... " عرفان نظر آهاری" پ.ن:آمده بودی که نمانی!... پس چرا در وانمود ِپرسش ِچشمانت همانی را خواندم که میخواستی؟! پرواز میدانم اما نمیتوانم... می دانست همیشه جز اندکی از بسیار را نخواهد رفت!... آهسته آهسته می رفت...دشوار و کند...دورها همیشه دور بود!... تقدیرش را دوست نمی داشت و آن را چون اجباری بردوش می کشید!... می دانست فقط رفتن است حتی اگر اندکی... اما تصمیم گرفت برود برای همیشه!... شانه هایش خسته بود...خاطره هایش درد می کرد... رفت اما دل بسته ی قلم وسپیدی کاغذش بود و بی قرار ِنوشتن... نمی دانست دفتر کوچک و قلم نحیفش زير بار از غصه لبريز تنهايي اش تاب خواهند آوردیا نه!... لرزان قلمش را در دست گرفت... شروع کرد...نوشت...این بار ازسر ِخط وخوانا...تنها براي دلش... پ.ن:قرارمان نبودسهم ِتو از من هیچ شود وسهم ِمن از تو تنها خاطره ای...پیمان شکن شدی! بچه بوديم درددلهارا به هزار ناله مي گفتيم،همه مي فهميدند!... دفتر نقاشی ام را باز میکنم، و طرحی از ساده ترین دلتنگیم را میکشم!... همیشه هم بوی خون و فکر ِ تبر اشتها آور نیست!... گاهی روزها، آدمی هوس میکند که کنار پنجره ی دلشکسته ی اتاقش بنشیند، و گوش بسپارد به درد و دل های بید مجنونی که هرگز میوه نداشته است!... و وقتی حسابی هوای چشمهایش بارانی شد... بدون یاد کردن از کسی که زمانی دل سپردن به او آرامش بخش وجودش بود!... یک فنجان چای تازه و تکه کیک ساده اش را میان خودش و تنهایی ابدیش قسمت کند!... و آنگاه خود را لبریز از احساسی کند که تمام تنش گرم شود!... زندگی به همین سادگی شیرین میشود، گاهی!... پی نوشت: هر بار که کودکانه دست کسی را گرفتم گم شدم!... آنقدر که در من هراس از گرفتن دست کسی هست، ترس از گم شدن نیست!... . . . . . و روزها و هفته ها می گذرد... و هر لحظه دلتنگ تر می شوم و هر لحظه دل سنگ تر می شوی... و او حتی نداند، حتی برایم ننویسد، حتی نفهمد من بهارم... پ.ن:دیده ای گاهی خدا در ثانیه هایت نَفَس میکشد ؟! سر کوچه منتظردوستم وايساده بودم كه يه خانومي با عجله اومد طرفمو گفت: توروخدا ميشه يه چن لحظه بچه مو نگه داريد ميرم تو كوچه يه كاري دارم و بر مي گردم... منم اون لحظه هيچ جوابي به ذهنم نرسيد جز اينكه بگم: چشم!... بچه رو گرفتم ومنتظرو ایسادم تا چن ديقه بعد دوستم اومد... ودركمال ناباوري چن ديقه بهم خيره شد و بعد شروع كرد به خنديدن... ماجرارو براش گفتم وبعدش باهم منتظرشديم... يه ربع..نيم ساعت...يه ساعت...يه ساعت و نيم... دوستم هي سرزنشم ميكرد منم اعصابم خرد... يهو بچه زدزير گريه...به دوستم گفتم تو وايسا مامانش اومد بگو الان ميان... بردمش سوپري و براش كلي خوراكي خريدم و چپوندم بغلش تا آروم شد... و قتي برگشتم ديدم بازم هيچ خبري نيس...يه كم ديگه وايساديم ديديم خبري نميشه... رفتم انتهاي كوچه يه كم وايسادم... ديدم زنه اومد بيرون رفتم صداش كردم گفتم: خانوم...الان ساعت چنده؟!شما گفتين چن ديقه.... گفت: درمورده چي حرف ميزنيد خانوم!! گفتم: هيچي بابا بي خيال بچه تون بگيريد... گفت :چي بچه ي من؟!برو بابا كاردارم ميخوام برم... گفتم :اااا اذيت نكنيد مارو از كارو زندگي انداختيد اونوقت... گفت: خجالت بكش... خوبه والا اومده يقمو گرفته ميخواد بچه شم به ما نسبت بده... دهنم سه متر بازمونده بود گفتم: خانوم من حوصله ندارم بس كنيد... گفت: باشه الان روشنش ميكنيم همين الان زنگ ميزنم به ۱۱۰... ميگم اين خانوم مزاحمت ايجاد كردن برام... منم گفتم :آره اگه شمام اينكارو نكنيد خودم اينكارو ميكنم... خلاصه زنگ زديم و پليس اومد...هردومون ماجرارو براش توضيح داديم... و پليسه گفت: باشه الان روشن ميشه من بچه رو ميذارم و شما بريد دو طرف وايسيد... بچه اومد طرفه هركدومتون بچه ماله اونه و اون طرفه كه دروغ گفته... بچه رو گذاشت و بچه ي ابله به خاطره اينكه تازه براش به قوله دوستم قاقالي خريده بودم... و يه كم نازش داده بودم شروع كرد چهار دست و پا اومد طرفه من... ديگه نفسم بالا نميو مد پليسه اومد طرفم...گفتم به خدا من دروغ نميگم ... يهو دستشو بلند و يه سيلي محكم زد تو گوشم... و من از خواب پريدم!...

![]()

| Design By : Night Skin |


